حدیثه حدیثه ، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره
محمدمحمد، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

قشنگترین هدیه های خدا............

قشنگترین هدیه خدا.............

1392/8/3 13:36
نویسنده : N-rahimi
294 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخترم اینجا رو درست کردم تا تو هم بدونی خدا تو رو راحت به ما نداد واگه تا حالا سختگیری

 

واست کردم  به خاطر اینکه واسمون خییییییییییلی عزیزی...............

 

خدا گفت تو قدر نی نی رو نمیدونی ........... باید یکم نی نی نداشتن وتجربه کنی  تا وقتی بهت دادم

 

بفهمی چه گوهریه.

 

وقتی دیدم نمیای خیلی ترسیدم همش میگفتم خدایا.............یعنی من لیاقت ندارم یه بچه نازو بغلم

 

بگیرم وبهش جی جی بدم ..........وتو چشام نگاه کنه........... واسم بخنده...واسم راه بره.......واسش

 

لباس بخرم و بشه انگیزه زندگیم.

 

 .........اشکای شبونمو خدا دید و .............تو رو بهمون هدیه داد.............

 

اونقدر واسه اومدنت ازمایش داده بودم که کل اون ازمایشگاه منو میشناختن و بهم میگفتن بازم نی نی

 

نیومده و دلداریم میدادن...................................

 

تا اینکه یه روز تو پاییز87/8/6 به عادت همیشه رفتم ازمایش بدم امپول بزنم و  بیام .... که بهم گفتن ........:ما

 

شیرینیمونو باید از کی بگیریم.......گفتم شوخیه.........جوابو بردم پیش خاله فاضلی........گفت مثبته

 

.وهمو بغل کردیم وکلی گریه کردیم..........به بابا زنگ زدم باورش نمیشد ..اونم خیلی خوشحال بود .....

 

رفتم خونه مامانی وسجده شکر کردم..........همه خوشحال وچشم انتظار تا نی نی نازم بیاد........

 

4ماه اولو داشتم میمردم...حالت تهوع شدید ....میگرن حاملگی........ امابهترین لحظه ها رو وقتی تو دلم

 

تکون میخوردی واسم رقم زدی عزیزم.............باهات  خیلی صحبت میکردم و تو با تکونات جوابمو میدادی

 

...........بعضی اوقات اونقدر جو گیر میشدم میزدم زیر گریه و سجده شکر میکردم.......... راستی یه

 

شب  تو 6ماهگیت خواب

 

دیدم  رفتم دکتر گفتن باید نی نی تو نو برداریم واست ضرر داره ...........روز بعد رفتم پیش خانم فاضلی 

 

فشارم اونقدر رفته بود بالا که 2ساعت نشست باهام صحبت کرد تا اروم شدم .......نمیخواستم از

 

دستت بدم.........................

 

 

..............وبالاخره تو اومدی......................

 

...خونه مامانی بودم

 

که یکهو کیسه ابت پاره شد و بابا امیر ومامانی وبابایی بردنمون بیمارستان و 20خرداد88ساعت

 

11.15اومدی بغل مامان.........بعد چند روز از تولدت زردی شدید گرفتی گفتن باید بذارینش زیر دستگاه 2

 

روز زیر نور بودی این عکستم تازه از زیر نور برداشته بودمت هنوز چشم بندت رو پیشونیته.......................

 

 

 

 

باید برم بیدارت کنم .............پس فعلا..................

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان شايان و پرنيا
16 مرداد 92 9:43
نميدونم چرا
ولي با خوندن پست قشنگت اشك به چشام نشست
اميدوارم سايه شما هميشه رو سر ني ني نازتون باشه

عزيزم
مامان مهربونش دختر من پرنيا تو فستيوال زيباترين كوچولوي ايارني شركت كرده . لطفا بياين به وبلاگش عكسش رو ببينيد اگه خوشتون اومد بهش راي بدين

منتظرتون هستيم . مــــرسي